آبله مرغون
اين خاطره كه الان برات مي نويسم زياد خوشايند نيست روز دوشبه 9 دي زنگ زدم ديدم عموت داره ميره شمال بهشون گفتم كه من و پسرم هم باهاتون مياييم و عمو اومد دنبالمون بعد رفتيم مهد دنبال آرين و بعد دنبال زن عمو و رفتيم شمال و خيلي به تو و آرين خوش گذشت البته كه كمي هم تو ماشين جيغ همديگه رو در مياورديد خلاصه شب تا دير وقت بازي كرديد و صبح هم همينطور و صداي هياهوتون كل خونه رو گرفته بود عصري عمو اينها رفتن خونه مامان زن عمو ...من ديدم توي چشمت خيلي قرمزه و فكر كردم سرما خوردي ولي شب تب كردي و صبح ديدم ابله مرغون گرفتي ...شب دوباره تب كردي ودونه ها بيشتر شدن و دوباره تب و روز سوم به اوج رسيد و كل بدنت پر شده بود...توي چشمت گوشت دهنت و تو همش مي گفتي ...





